نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
كافه كومش

كافه كومش


پنجشنبه، 19 آذر، 1383



 


جمعه، 1 آبان، 1383

                          (( چايي چوب پنبه با O.R.S))

صبح شده بود وبوي گند اتاق رو ضد عفوني مي كرد و رنگ سفيد تشك به قهوه اي سوخته مي زد و چشمهاش هي با دس ماليد و كله اش رو كرد زير لحاف و هي بو كشيد ، كشيد . حرف و خنده رو لبش پاورچين مي دويدند (( مرگ خوب براي همسايه ، گوز همسايه بد بو و مال من شاهكاره ،بو بكشم هدر نره و نفس عميق با بيني . ديشب با يه وبلگ تصادف كرده بود و چشهاش متورم شده بود و

      ـمخم گوزيده

    چند وقتي بود كه مي خواست مطلبي در مورد روشنفكري و خاله زنكي بنويسه جرقه اش هم از خواندن نقدي بر همه چيز در وبلاگ سيامك مهاجري خورده بود. سيامك در اين مطلب الواح شيشه أي رضا قاسمي رو نقد كرده بود و به رضا قاسمي مي گفت كه فاقد تحليل درست در مورد مسايل سياسي وبيشتر حرفهاي ماهواره هاي خارج از كشور رو لقلقه مي كنه !

    چيزي كه جالب بود اينكه رو شنفكران كه خود داد رعايت حوزه خصوصى و گفتمان ويه مشت اراجيف ديگر كه من راوي سوم شخص بي طرف نمي فهمم ، مي دهند بيشتر از ديگر اقشار مردم خاله زنكن!

    فكر مي كرد مي كرد مي كرد و روي الواح شيشه اي رضا قاسمي با (( نقدي بر همه چيز )) سيامك مهاجري لواط كرد

    تاق (صداي بشكن يا سق زدن)

    ـ عجله نكن ای كيو سان زنگ تفريح

    فهميد ! دريافت !

    شالوده شكني و شكستن ساختارها يكي از ويژگيهاي اساسي روشنفكر جماعت و پس از مدتي انديشه هايشان مبدل به يك دگم و سا ختار مي شود در واقع حوزه خصوصي و بسياري ديگر از مفاهيم ديگر ، كه عوام الناس احمق مثل همين راوي سوم شخص احمق نمي فهمند ، برا روشنفكر مبدل به تابو و بسمت دگماتيسم و ساختاري شدن حركت مي كنند و روشنفكر كه هميشه در عطش شكستن ساختارهاست خود به دست خود اين ساختار را مي شكند و در أي هنگام روشنفكري مي شود يه مشت حرفهاي

    كافه نادري شلوغ است اينجا بايد رفتارت رو كنترل كني كه مبادا بهت بگن عوام ، لمپن و دو نفر سر ميز نشستن و بوي پيپ با توتون كاپيتان بلاك همه جا رو گرفته و دود حلقه حلقه مي شود بالاي سرشان بايد سيگار رو كه پك مي زني يه دستت زير چونت باشه و چشهات خيره كني به سقف ، بايد پك غليظ بزني

    ـ در مورد رابطه فروغ با ابراهيم گلستان چيزي خوندي ؟

    ـ از نظرگاه ساختاري در اين باز نمايي صرف از امر واقع / عيني / هرمنوتيكي باز توليد روابط سوژه نرينه سالار در برابر سوژه پسا استعماري غايب / حاضر / انقلابي / ابژه شده رولوشنيسم رخداد پديداري بازتوليد شده گشودگي اثر و مفسر / هرمنوتيكي اتفاق / پديدار باز ساخت مي شود

    ـ نامه هاي فروغ به پرويز شاپور تجديد چاپ شده

    ـاز باز توليد / ياز نمايي عرمنوتيك واقع بودگي فروغ / شاپور در سير تكاملي خطي / نقطه اى امتزاج افقهاي ماحصل ديالوگ اثر/ مفسر و يا پديدار / رخداد بود

هميشه پيش از آنكه فكرش را كني اتفاق مي افتد و حالا اتفاق افتاده بود . مشغول وبگردي بود كه يه دفعه با يه وبلاگ برخورد كرد و قورتش داد.

دل پيچه ، دل پيچه هر چي كرد نتونست هضمش كنه عنوانش ادبيات محض بود شبش قرص معده و روغن كرچك خورد و هر چي از وبلاگ خورده بود قاطي ريقش شد و رفت . در مورد مرگ نوشتار و دريدا نوشته بود و دقيقا دو روز بعد كه دريدا فهميد سكته زد و مرد

خلاصه سرتون درد اوردم بخشي از ريقش رفت تو صفحه پيامهاي وبلاگ ادبيات محض و

كلام از ان تو شكل مي گيرد / خوشا نظر بازيا كه تو آغاز كني

فريادش گل كرده بود و كلمات سرازير مي شدند سوپي همراه لوبيا و پوست گوجه فرنگي

پيام شد : (( بد نبود ، اما مشكلت اينه كه تو هنوز مرگ مؤلف نفهميدي به مرگ نوشتار رسيدي به قول فوكو دانش و قدرت رو بهم گره زدي و مثل ژاكت چپوندي تو تن خواننده ! ))

صبح يه كمي بهتر شده بود / فقط قهوه اى سوخته تشك و بوي گند اتق مانده/ و فرداش رفت تو وبلاگش و ديد ادبيات محض مستفيض كردن و براش پيام فرستاده بودن كه ما راوي سوم شخص عوام الناس احمق نمي فهميم !

(( سوسك بچه اش از ديوار بالا مي رفت بهش گفت قربون پر و پاچه بلوريت چه كپلي / چه كوني / چه لا پايي /و چي چي چي

نمي دونم دو تا كتاب از بارت و فوكو خوندي آدم شدي گوز به شقيقه ربط مي دي و از اين حرفها يواش يواش كه چه عرض كنم تند تند داشت مي شد چيزي كه ما بهش

ديكشنري لغات رو تند تند ورق ميزد توي س رديف سر انش گرفته بود نمي دانست چه مي كند انگار كتاب را مي خورد

سرشاريسم : اصطلاحي فني در ميان منور الفكرها كه اشاره دارد به زباني اعم از نوشتاري يا گفتاري كه از منظر حوزه شخصي افراد به نقد و داوري آثار مي پردازند / خاله زنك از نوع روشنفكريش / باز نمود امر واقع / هرمنوتيك واقع بودگي فاقد گشو.دگي بر روي اثر/ از سوراخ كون نگاه كردن به شخصيت افراد.

مثال : كتي رو مي شناسين

ـ آره بابا ولش كن زناكاره زن شوهر دار گاييده شلاق خورده . حالا باسه ما كلاس روشنفكري مي ذاره (شخص دوم به اسنوبيسم / سرشاريسم مبتلاست)

خلاصه حاصل لواط كردن روي الواح شيشه أي رضا قاسمي با نقدي بر همه چيز سيامك مهاجري شد بيرون روي و اسهال و پيام تو وبلاگ ادبيات محض، آقا ما نه الواح شيشه أي رو خونديم نه كتاب از بارت و فوكو فقط به من O.R.S بدهيد!

ـ خانم O.R.S داريد ؟

ـ خفه شو

ـ آقا O.R.S داريد ؟

ـ تاريخ جنسيت فوكو تازه ترجمه شده، انتشارات نشر ني ترجمه نيكو خردمند و افشين جهانديده كار خوبيه ارزش خوندن داره

ـ پدر سگ مگه اينجا دارو خانه نيست / نمي فهمي توله سگ O.R.S مي خوام

يكي محض رضاي خدا كه نه محض رضاي اومانيسم به دادش نمي رسيد از دل پيچه و اسهال غلت مي زد و كلمات از كونش مي ريختند

(( دواي درد روشنفكري اين مملكت O.R.S قسمتهاي ديگه از نقدي بر همه چيز رو خوندم تعريف و تمجيد از داستان معصوم اول و دوم و چهارم گلشيري كه بهترين رئا ليسم جادويي ايران و گلشيري غنا بخشيده))

تاپاله هاي قهوه اى كه هنوز شكل نگرفته اند يا من راوي سوم شخص احمق عوام نمي توانم ترجمه اش كنم چرا چرا تازه كلام از انش شكل گرفت . يه كمي شل دير مي بنده : دستمال يزديسم روشنفكري!

از سيامك مهاجريبعيد بود اسم اين مطالب رو بذار (( نقدي بر همه چيزو من واين راوي بيشعور به اين پيشنهاد رسيديم كه ميذاشت (( گوز گوز از نوع سرشاريسم ))تنها جايي كه نويسنده توانسته بود اندكي از سرشاريسم فاصله بگيرد نقد شعر نقاشيهاي ايمان معمارزاده بود.

ـ كار انگليسيهاست توي چاي روشنفكر هاي اين مملكت چوب پنبه ريختن و ايراني ها هم كه عاشق چايي عوض بالا مرتب از پايين ناله مي كنيم و نق مي زنيم شبيه خروسهايي كه كونشون چرب كردن و تا مي خوان فرياد بزنن در ميره !

ـ اه اه چه بوي گندي ! پيف پيف بيشعور تو مترو جاي اين كاراست؟

ـ خانم شما كه چس و فس مي كنيد O.R.S داريد؟

ـ برو از ننت بگير

صبح بود و آفتاب چسكي ( يه ذره ) خودشو نشون داده بود و يك فنجان چاي با بخار واكمن از ديشب روشن مانده مصاحبه كتي با سيامك در مورد روشنفكري

(( سيامك : كتي من خيلي خوشحال ميشدم كه ما بجاي روشنفكري در مورد سيگار حرف مي زديم نه فرا روايتي بنام روشنفكري !

كتي : با توجه به تمام مسا يل شما وظيفه روشنفكر را در چه مي دانيد ؟

سيامك : گذشت آن دوراني كه روشنفكري پرچم دار بود و وظيفه و رسالتي جهاني داشت و امروز روشنفكري مثل لمپنيزم تبديل به يك خرده فرهنگ شده ))

و حالا كتي به اين فكر مي كند كه او جاي سيامك ايستاده و او جاي كتي و از يك اديب توقع دارد علامه دهر باشد تحليل دقيقي در مسايل سياسي داشته باشد و سيامك هنوز درگير فراروايت روشنفكريست و حتي از ياداشت ها يا الواح شيشه اى رضا قاسمي نمي گذرد البته تقد رضا قاسمي جاي خود و بزودي در اين مورد خواهم نوشت ولي نقد من با آثار وي سر و كار دارد و بررسي ساختار ادبي رضا قاسمي سيامك بهتر بود مسايل و ديدگاههاي سياسي رضا قاسمي رادر رمانها و داستانهاي كوتاه ( چاه بابل و همنوايي شبانه ) او جستجو كند و به نقد ادبي آنها بپردازد تا درد دلهاي يك نويسنده!

ـ خانم در مورد سيامك زياد حرف زدم چايي رو بيار ديرم شده توش O.R.S هم بريز!

ـ رو ميز

ـ چايش چرا بد بو چي ريختن توش

قدمهايش تند مي شود و فرياد در گلوش خفهمي شه و در مي ره . تيتر روزنامه شرق دم مترو مصلي ميخكوبش مي كند

(( ژاك دريدا مرد ))

                                                                                            


پيام هاي ديگران



 


سه‌شنبه، 21 مهر، 1383

((همه چيز در دكمه اتفاق مي افتد))

نويسنده:ايمان معمارزاده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از صبح كه پاشدم مي دانستم يك اتفاقي مي افتد.شايد به خاطر خواب ديشب بود.البته قبلا هم از اين جور خواب ها مي ديدم اما هيچوقت مثل اين دفعه فكر نكرده بودم كه ممكن است فردايش يك اتفاقي بيافتد.خواب ديده بودم من و او روبروي هم نشته ايم و روي ميزي كه گل و شمع رويش گذاشته اند در حالي كه با چشماني پر از عشق همديگر را نگاه مي كردييم داريم گوشت تن هم را مي خوريم.آن قدر آرام نشته بوديم كه انگار بهترين غذاي دنيا را برايمان سرو كرده بودند.شايد هم اين خواب را به خاطر آن كتاب لعنتي ديده بودم.هر كتابي يك تصاويري در هوشيار و تصويرهايي هم در ناهوشيار آدمي درست مي كند.بعضي كتاب ها جنان نصاوير ناهوشيارشان به هم شبيه است كه آدم شب خواندن هردويشان يك جور خواب وحشتناك مي بيند.پس اين خواب را يك بار ديگر هم ديده بودم. بعد از خواندن بوف كور بود.اما آن موقع كه او نبود.يعني اصلا نمي شناختمش.نمي دانم حتما در خواب آن شبم جاي او هم من نشسته بودم.

پتو را كنار زدم.پاكت سيگار را از روي طاقچه برداشتم مثل تشنه اي كه كوزه خالي آب را سرته جلوي دهانش ميگيرد آن را جلوي انگشتانم گرفتم.هميشه مطمئن بوده ام بيش از اينكه بدنم به نيكوتين سيگار احتياج داشته باشد انگشتانم به لمس سيگار محناجند مثل آن گروهبان رمان هيس كه براي فرار از تنهايي هي با كلاهش بازي ميكرد.آخرين نخ سيگار سر خورد روي دستانم.

دود سيگار چشم هايم را اشك آورد و معده ام را درد.شايد هم بر عكس.كاش حداقل مي دانستم اتفاق صبح مي افتد يا بعد از ظهر.اگر صبح بود قرارم را با مهدي كنسل ميكردم.ياد يك چيزي افتادم توي سررسيد زوار در رفته ام آخرين صفحه را نگاه كردم.با مهدي ديروز قرار داشتم.بيشتر از اين ناراحت شدم كه ديگر قراري ندارم كه كنسل كنم و اتفاق را جذاب تر كنم.تازه تلفن هم قطع بود و نمي شد تلفني با كسي قرار گذاشت و بعد آن را به هم زد .ياد آن دفعه افتادم كه تلفن قطع بود يك هفته تها روي تخت افتاده بودم و از تب و لرز داشتم به اغماء مي رفتم.احساس كردم قبل از مردنم حتما بايد صداي يك نفر را بشنوم.با اين كه ميدانستم تلفن قطع است دستم را دراز كردم و گوشي را برداشتم.شماره اي را بي اختيار گرفتم و گوشي را سفت چسباندم به گوشم. صداي كامپيوتري زني كه از قطع بودن تلفن ومراجعه به واحد ابونمان خبر مي داد آن قدر برايم لذت بخش بود كه بي اختيار سه يا چهار ساعت آن را گوش دادم.اصلا يك جوري نسبت بهش احساس عشق پيدا كردم.با زحمت بلند شدم سرم را كردم زير شير آب دستشويي وآن قدر آب خوردم تا احساس كردم مي توانم روي پايم راه بروم.

سيگار خاموش شده بود .فقط يك پك كشيده بودم.بوي موكت سوخته را كه شنيدم مثل يك حيوان شرطي يك تكه كاغذ برداشتم و سرم را زير ميز كردم ودنبال نيم سوز سيگار گشتم.خاموش شده بود ودر كنار ديگر سوختگي ها به آرامي جا خوش كرده بود.پس اين اتفاق لعنتي كي مي افتد.بايد لباس تنم مي كردم و مي رفتم سيگاربگيرم.داشتم دكمه پيرهنم را مي بستم كه از صداي زنگ در بي اختيار لرزيدم.خودش بود.آن دونفري هم كه خانه مرا بلد بودند مي دانستند كه من بدون قرار قبلي در را روي كسي باز نمي كنم.پس تنها مي توانست خود اتفاق باشد.كاش مي دانستم حداقل خوب است يا بد.هر چند اتفاق به خاطر مبهم بودنش اتفاق است.سعي كردم طوري قيافه بگيرم كه نفهمد از قبل مي دانستم كه مي آيد.ياد گرفته بودم كه براي غافلگير كردن دشمن بايد خود را ضعيف و احمق نشان داد.نمي دانم چرا اين فكر به سرم زد كه اتفاق دشمن من است.گوشي ايفون را برداشتم و بدون هيچ سوالي دكمه در را زدم.كاش اول سيگار گرفته بودم بعد اتفاق مي افتد.هر چند شايد اتفاق هم خود سيگاري باشد.در را چفت باز گزاشتم و سعي كردم ببينم صداي قدم هاي اتفاق چه شكلي است.عرق روي پيشانيم نشسته بود.يك جايي زير خايه هايم خارش گرفته بود .مثل شبهايي كه آدم مي خواهد بخوابد و خوابش نمي برد و هي خارشش مي مي گيرد.احساس مي كردم فشارم كمي پايين افتاده.لعنتي.كاش سيگار داشتم.بيا بالا ديگر .در به اندازه ورود يك نفر باز شد آمد تو.همان شال سفيدي را سرش كرده بود كه آن روز توي كوه پاره شده بود.با مانتوي سبزي كه دور كمرش را با كوك تنگ كرده بود و هميشه از دست دگمه هاي براقش ناله مي كرد.بدبختي دكمه ها هم پرس بود نمي شد عوضشان كرد ولي ياد گرفته بود كه در لحضات اوليه ورودش به جايي با كمك دستان و ادمه شالي كه روي مانتواش مي افتاد وكيف و حركات بدنش دكمه ها را جوري پنهان كند كه توي ذوق نخورد.ولي به نظر من كه دكمه ها خيلي هم قشنگ بودند مخصوصا شبها كه مي رفتيم بيرون انعكاس نور چراغ برق ها رديف دكمه ها را مثل چراغ هايي كه وسط باند فرودگاه نشان از فرود هواپيما مي داد روشن روشن مي شدند. شايد اگر اين نزاكت روشنفكرانه مسخره را نداشتم بارها در آغوشش گرفته بودم. با اين كه عينك داشت اما آرايش بنفشش كاملا معلوم بود .نمي دانم چرا هميش ريمل بنفش مي زد.تا حالا نديده بودم.در آرايش كردنش گويي ناشيگري تعمدي بود كه انگار مي خواهد نشان دهد اهل آرايش نيست ولي با اين حال باز هم اين ناشيگري نوعي معصوميت دخترانه به صورتش مي داد.

همينجور ميخ شده بود به دكمه هاي براق مانتو.خيال كرد واقعا دكمه هايش آن قدر مسخره اند كه برقشان توي آن تاريكي باعث آشكار شدن بد سليقگي اش در انتخاب لباس مي شود.ري نيمكت جوري نشست كه تمام دكمه ها زير شال و كيف و دست ها پنهان شدند.هميشه با دكمه ها مشكل داشت هر لباسي كه مي پسنديد به هر حال يا سر آستينش گشاد بود يا يا جيبهايش اريب نبود يا يقه اش خوب برش نخورده بود يا دكمه هايش برق مي زد و هميشه هم اي دكمه ها بودند كه قرباني نهايي خريد مي شدند.سعي كرد حرف جديدي پيش بكشد.«مي دوني ديشب چي خواب ديدم؟خواب ديدم من و تو روبروي هم نشسته ايم و همينطور كه توي چشم هاي هم زل زده ايم داريم گوشت تن همديگر را مي خوريم.تو اون قدر از پهلوي من خورده بودي كه دنده هايم معلوم بود .منم از دست چپت اونقدر خوردم كه رسيد به اوستخون و داشت كنده مي شد.نگاهي سرد به من انداخت جوري كه اصلا از تعريف كردن خوابم پشيمان شدم.نمي دانم چرا اين جور بود. يك بي اعتنايي تحقير كننده اي به اطرافش داشت.هر چه قدر سعي مي كردم به او بفهمم چه قدر قيافه ام را به سليقه او در مي آورم نمي شد.يك بار گفت كه دختري را در خيابان ديده كه آرايشش بنفش بوده. لحن صحبتش طوري بود كه مطمئن شدم از اين رنگ خوشش مي آيد به همين خاطر از آن روز به بعد آرايشم را بنفش كردم و او حتي يكبار از اين موضوع چيزي نگفت. يعني نفهميد كه بگويد.فقط نمي دانم چرا هر وقت مي خواستم براي او آرايش كنم درست در لحضه آخر دستم مي لرزيد و خط ريملم را در انتهاي چشمم كمي كج ميكرد.البته ان قدر اين لرزش خفيف بود كه امكان نداش كسي بفهمد ولي خود اين حس برايم هم جذاب بود و هم سوال برانگيز.

صبح كه از خواب بيدار شد استرس عجيبي داست .مدام معده اش از دلهره اي دور و مبهم به سوزش مي افتاد.نمي دانست علتش چيست.شايد به خاطر شروع پاييز بود .هميشه در آستانه ورود به پاييز چنين حس عجيبي را داشت.شايد اگر دوش مي گرفت بهتر مي شد.از حمام كه آمد شروع به سشوار كردن موهايش كرد موها كه خشك مي شدند همراه بخارشان اظطراب مي پريد و بوي مطبوع صابون و شامپو مي ماند.وقتي كاملا موهايش صاف شد حوله را از دور خودش باز كرد و بدن برهنه اش را تماشا كرد.تصوير عريانش در آينه شبيه پوسترهايي بود كه در دبيرستان ها دست به دست مي شد و باعث مي شد بعد از زنگ هاي تفريح دور چشم نصف بچه هاي كلاس سياهي افتاده باشد . دستش را روي سينه هايش گذاشت.چه قدر سرد بودند.لرزش گرفت.سشوار را برداشت و آن را روي درجه زيادش گذاشت و به طرف سينه هايش گرفت.

احتمالا آدرس درست بود.همان درخت زردالو بود كه نصفش داخل كوچه بود.همان در طوسي كوچك و همان زنگ زرد.مهدي بهم گفته بود كه رفتن فايده ندارد.او اگر هم خانه باشد دررا باز نمي كند.اما آمده بودم. اگر نمي آمدم ديوانه ميشدم. از صبح هي فكر مي كردم يك اتفاقي مي افتد.يك جور حالت تهوع مثل آن دفعه كه براي اولين بار مشروب خورده بودم گرفته بودم.هي ميخواستم استفراق كنم اما نمي توانستم تا اينكه انگشت زدم. حالا هم امده بودم در خانه او تا شايد اتفاق را جلو بياندازم.يك جور انگشت زدن توي گلوي تقدير.در كه باز شد جا خوردم.از پله ها كه مي رفتم بالا صداي باز شدن در ساختمان را هم شنيدم .همه چيز بر خلاف حرف مهدي بود.قدم هايم را يواش كردم تا فرصت داشته باشم براي آخرين بار خودم را توي آينه نگاه كنم.آرايش بنفش كه انحرافش معلوم نبود .دكمه هاي براقي كه مخفي شان مي كردم و شال سفيدي كه يكبار پاره شده بود و جوري وصله اش كرده بودم كه هيچكس نفهمد.در را به اندازه اي كه بتوانم سرم را تو ببرم باز كردم و وقتي ديدم او با همان بي اعتنايي تحقيركننده اش روي صندلي نشسته مطمئن شدم كه هيچ اتفاقي نخواهد افتاد.


پيام هاي ديگران



 


سه‌شنبه، 21 مهر، 1383

نقد داستان (( همه چيز در دكمه اتفاق مي افتد )) نوشته ايمان معمار زاده

اين دومين كاري است كه از ايمان معمارزاده مي خوانم و نقد خود را از اين داستان بر اسلوب زير بيان مي نمايم.

1-شخصيت پردازي عقيم

در اين اثر كه ابتدا با زاويه ديد اول شخص بيان مي شود با توصيفات فراوان بقدري فربه مي شود كه در هيچ كجاي داستان كنشي انجام نمي دهد واز گستردگي كانون روايت جلوگيري نمي كند .شخصيت به چند طريق در داستان مي تواند كنش انجام دهد و خود را رو كند:

  1. بوسيله فرم داستان 2- بوسيله ديالوگ 3ـ بينامتنيت
  2. در اين داستان نويسنده فقط به توصيف صرف مي پردازد بعنوان نمونه در قسمت اول داستان نويسنده مي توانست بدون آنكه شرح دهد كه بعد از خواندن بوف كور خواب ديده است كه گوشت تن هم را مي خوردند با يك كار فرميك مي توانست دو تا پرانتز و يك خط تيره بگذارد و رويا را باز گويد و به شرح نكته به نكته خواب نپردازد و با توجه به اينكه نويسنده قالب داستاني خود را سيال ذه9ن انتخاب كرده عدم سير خطي زمان و انسجام ساختاري متن كارهاي فرميك براي به كنش وا داشتن شخصيت نمود بيشتري پيدا مي كند.

  3. بوسيله ديالوگ: كه از هيچ ديالوگي در طول متن براي كاستن سنگيني شخصيت استفاده نشده ديالوگ يكي از مهمترين بخشها براي كنش و رو شدن شخصيت در داستان است. البته نسبت به داستان قبلي ايمان دو كار مثبت اما ناموفق براي رفع اين نقيصه انجام داده : 1- تغيير زاويه ديد از داناي كل در داستان اول به اول شخص در اين داستان 2ـ تغيير قالب . به هر رو شخصيتها در اين داستان در زير آوار توصيفات خفه شده و عقيم مانده و از شخصيتي كه بايد پويا باشد به شخصيت ايستا يا خنثي مبدل شده كه عملا هيچ كنشي انجام نمي دهد.
  4. استفاده ضعيف از بينامتنيت ها
  5. ايمان معمارزاده در((همه چيز در دكمه اتفاق مي افتد)) براي پرورش شخصيتها و رهايي از عقيم ماندن آنها متوسل به به يك بينامتنيت مي شود اما بينامتنيت به شكل خامي مورد استفاده قرار گرفته مصداق اين بينامتنيت زماني است كه از گروهبان رمان هيس نوشته كاتب كمك گرفته مي شود و گروهبان بدون هيچ تغييري وارد داستان شده و در داستان دروني نمي شود بيشتر نمد بيروني آن جهت پرورش شخصيت عقيم مانده مورد توجه قرار مي گيرد.

  6. انتخاب قالب نا موفق
  7. صناعت سيلان ذهن يكي از پيامدهاي تاثير گذار فرويد بر انديشه رمان نويسان مدرن بود، به اينم دليل كه فرويد ثابت كرد زمان بر دو گونه است. يكي زمان تقويمي كه همه ما با آن آشنا هستيم و ديگري زماني است در ذهن ما كه قانونمنديهاي زمان تقويمي را نفي ميكند . به اين ترتيب ديگر زمان خطي نيست ، بهاين تعبير سيلان ذهن در ادبيات مدرن پر رنگ مي شود . سيال ذهني كه در ((همه چيز در دكمه اتفاق مي افتد)) وجود دارد به بلوغ نرسيده و داراي يك تناقض در ساختار داستان است ، زيرا دنياي ذهني شخصيت اول داستان آشوب زده و از هم گسيخته است و متعاقب آن بايد چند پارگي و مشتت بودن در زبا داستان متجلي شود. حال آنكه سيال ذهن شخصيت با يك انسجام بيان مي شود زبان پريشي كه خاص داستانهاي كوتاه سيال ذهن است در آن ديده نمي شود.بهترين شكل پرداختن به اين دنياي متشتت ، نوشتن داستاني است كه هود از قطعات چند پاره و ضاهرا نا مرتبط تشكيل شده باشد.

  8. تغيير نامناسب راوي در روايت و پاساژهاي نا مناسب

تقريبا 3/2 ابتدايي داستان با زاويه ديد اول شخص است و در 3/1 پاياني 3 بار راوي تغيير مي كند.

راوي در داستان حكم دوربين را دارد و بايد در جاي مناسب و پاساژ باز كردن هاي صحيح اين زاويه ديد تغيير كند در اين داستان تغيير زاويه ديد از اول شخص به سوم شخص مناسب صورت گرفته و دو تغيير زاويه ديد بعدي به دو دليل انجام شده 1- برجسته كردن فرم سيال ذهن 2- نويسنده بجاي ديالوگ و كنش شخصيتها از تغيير زاويه ديد اوي شخص زن به اول شخص مرد استفاده كرده كه داستان را ضربه پذير و فرم بسيار تصنعي و رويي ايجاد كرده است .

در مجموع ايمان معمارزاده در اين اثر نسبت به كار قبلي خود دست به ابتكارات و نوآوريهاي جديدي در فرم روايي خود زده كه بتدريج با بيشتر بكارگيري اين فنون مهارت وي افزونتر مي شود .

                                                                                        محمد شريف بي خوف

                                                                                             تهران-پاييز 83


پيام هاي ديگران



 


پنجشنبه، 29 امرداد، 1383

 
نويسنده: محمد شريف بی خوف
تقديم به تمام زنان يخ زده ايران
                                                         (( وير،گول))
 
آب هل هلكی از ترس ميرآب خودش می ريخت بيرون حوض پاي گلها و درختها و خورشيد نورش زوری از لا به لای شاخ و برگ درختها ولو ميكرد رو ايوون تو صورت معصومه خانم و او فرياد می زد بيا تو پدر سوخته ديگه خسته شدم. اما صدايش در ميان چك چك آب گم می شد. همه اون اندام ظريف و چشمهای درشت و مژه های بلند خلاصه كرد به يه چشم ورقلمبيده و دو تا دندونای خرگوشی سفيد كه باهاش چادرش را گاز می گرفت.
همانطور كه باد چادر را در تنش پيچ وا پيچ می داد گوش بچه را پيچيد و آلوس ،آلوس نگاكنون پارس كرد :
ـ پدرسگ تو از كمر كدومشون افتادی !؟… بدو… بدو!
توي عمق چشمهاش معصوميت يه سگ خوا بيده بود . واسه همين بود وقتی صداش بلند مي كرد شبيه زوزه سگ ولگرد بود و عصبانی كه ميشد پاچه همه رو مي گرفت.
قلم در دستانش می سريدو كلمات مثل رمل و اسطرلاب كنار هم چفت و بست می شدند تا تو دفترچه خاطراتش بنويسه : (( تاريخ كشتارگاه اراده آدمی ست)) و بعد هم تعبير و تفسير بكنه بشاش به گذشته تا رها شی!
كاغذهای دفترچه خاطراتش موج برداشته بود و لكه لكه های زرد مثل كفهای رو موج دريا بر خط خطيهای كاغذ سوار ميشدند چون عادت داشت هر روز توي كتاب تاريخ سلسله معصوميه چيزي نقش بزنه و همونجا ادرار كنه و بعد هم می ذاشت تو آفتاب تا خشك بشه و كلمات عين آب دهن مرده رو هم ديگه غش می كردند.
با جيغ زنگ شاش بند شد و بند دلش پاره شد. شبيه حيوونی كه آليزك می اندازه از جا جست و بند شلوار گل منگليش را سفت كرد و از سرسرای خانه گذشت تا به دالان تاريك كه به در خانه مي رسيد پا گذاشت. نور تيزی از لای درز در سرك می كشيد و رد پايی شبيه ادرار بر جا گذاشته بود.
معصوم گل روسريش را درست كرد و معصومانه گفت بله!
صداي گليل در پيچ دالان ترك ،ترك می شد.قلب معصومه همانند بازار مسگراشروع به قيل و قال كرد انگار قلم زنی بر قلبش نقش گذشته ميزد.
قلم ميزد تاريخ او وسطش ويرگول می گذاشت:
((تار،يخ))
به نظر او سرتاسر تاريخ تار با فته ای از يخ بود كه آدمها را منجمد می كرد و او به تركی بهش مي گفت : يخ!*
در كه باز شد ادرار نور باريدن گرفت. هيكل گنده گليل خانم با يه جفت چشم آماهيده و دو تا سينه آماسيده كه زور زوركی چپونده بود تو پيرهنش مثل صاعقه زدها جلوی چشمهای معصومه بود.
ـ سال پيش دختر خاله امسال خاله بی خاله، كجايی دختر گدا معتبر شد از خدا بی خبر شد
ـ گله هات بسرم باشه عروسی پسرم ، بيا تو
گليل خانم از پشت شبيه بشكه ای شده بود كه يه طالبی بذارن رو درش.
ـ از خدا پنهون نيست از تو چه پنهون، داش سميع فرستادم پي ات تا جواب بگيرم .تو مهره مار داري دختر ، اينهمه دختر تو شهر اما گوش داش سميع كركر!
مثانه معصومه به ديوار دلش می كوفت و امانش را بريده بود. باز صحبت از گذشته و نقش قلم زن بر قلبش .
اين بار بيستمی بود كه سميع ازش خواستگاری می كرد و بوهايی از گذشته در مشامش تداعی می شد شبيه بوی نفتی كه به سقفها و ستونهای چوبي خانه زده بود تا از شر   موريانه ها در امان باشد و سميع هم مثل موريانه بر قلبش چنگ می انداخت.
معصومه من من كنان گفت:
ـ آخ گليل جون اينجوری كه نميشه، نمي خوام فردا پشت سرم حرف باشه كه نه چك زدن نه چونه عروس اومد تو خونه! باشه شب پنجشنبه تو و سميع بياين اينجا حرفامون می زنيم.
گليل هلهله ای كشيد و قند را در نعلبكی غرق كردو هورت چايی را بالا كشيد. لب و لوچه اش شبيه شتری شده بود كه چرخ ،چرخ آدامس ميجويد با گوشه چادرش دهنش رو پاك كرد و گفت:
ـ با دست پس ميزنی با پا پيش مي كشی ،خدا كنه اين دفعه آخر باشه!
معصومه گليل را تا دم در همراهی كرد و در را كه بست به پشت آن تكيه داد.برق چشمهای گليل بدجوری گرفته بودش.
بوي نفت و خش خش موريانه ها نمی گذاشت داخل اطاق بخوابد. روي ايوون خوابيده بود و چشمهايش را به آسمان دوخته بود،ستاره ها در آسمان خميازه می كشيدند تا شب پنجشنبه لحظات تنهاييش را گاز می زد. نيمه هاي شب از صدای خرناس بچه از خواب پريد بوي ادرار درد مثانه اش را بيادش آورد و كابوس ضربان قلبش را بالا برده بود انگار سميع و رحيم در قفسه سينه اش ميدويدند و عرقشان از مادگی معصومه بيرون ميزد و او زير لب تكرار مي كرد يخ! يخ! تاريخ يخ!
((ـ معصومه در دشتی پر از گل يخ برهنه غلت ميزند مردمك چشمش درست مثل ستاره های آسمان خميازه می كشيد و بالا می رفت، توك سينه هايش قنديل بسته بود و بر موها يش شبنم های فراوان نشسته بودند، دستهايش را مشت كرده بود و جلوی دهانش با نفسش گرم می كرد و يخار دهانش دور سرش هاله ای درست كرده بود مثل تابلو مناليزا با پس زمينه كوههای آلپ. سميع و رحيم را می بيني كه بالاي سرش ايستاده اند و آرايش شاشيدن گرفته اند اما به جاي شاش گلوله هاي آتش می شاشيدند. معصومه دستش را در هوا مي رقصاند تا گلوله هاي آتش را بگيرد و شراره هاي آتش تا به تن معصومه مي خوردند مبدل به تكه های يخ می شدند.))
فانوس را از جا فانوسی برداشت، نور ديونه وار خودش را به اين سو و آن سو ميزد. برگها زير پايش خش خش می كردند. پاهايش بر حسب عادت به سمت گوشه دنج حياط می رفتند كه بخشي از گذشته اش را در آن چال كرده بود.درختان تبريزی در هم فرو رفته بودند، نسيمی ملايم مي وزيد و آنها را از هم جدا مي كرد انگار لبهايشان را از يك معاشقه داغ جدا می كردند.معصومه برگها را كنار زد،گلهای يخ اطراف سنگ گور روشنايی غم انگيزی داشت.
بر سنگ نبشته قبر چنين حك شده بود:
((رحيم مرد در ميان تار بافته ای از يخ))
فانوس را كه بالاي سر قبر گذاشت شلوارش را پايين كشيد و در حالي كه تكرار می كرد يخ! يخ! تاريخ يخ! شروع كرد به سنگ گور شاشيدن! قطرات شاش شبيه گلهای يخ از مادگيش بيرون می آمدند و به سنگ قبر كه مي خوردند پر پر ميشدند! دوست داشت تار بافته يخ را با گرمای ادرارش آب كنه، چقدر لذت داشت كه مي توانستی به بخشي از گذشته ات بشاشی!
فانوس چشمك مي زد كه وقت رفتن است و معصومه احساس مي كرد به سبكی كاه شده و موهايش در باد پرواز می كرد و ذهنش آرام گرفته بود و پلكهايش عين كلمات دفترچه خاطراتش به سمت پايين غش می كرد.
خورشيد نورش را نيمه جون پهن كرده بود رو ايوون و لاق،لاق قوطی كه آب بهش لگد مي زد. بچه شانه های مادر را تكان می داد و صداي مامان معصومه ،مامان معصومه كودك در ميان صداي آب و بوی نفت و بوی ادراری كه از رختخواب بلند شده بود گم شد.
* يخ در زبان تركي بمعنای ((نه)) است.
 
اين داستان در سايت سخن به ثبت رسيده و هر گونه برداشتی از آن منوط به اجازه مؤلف است


پيام هاي ديگران



 


سه‌شنبه، 18 فروردین، 1383

روشنگری خروج آدمی است از نا بالغی به تقصير خويشتن خويش.جرات دانستن داشته باش، اين است شعار روشنگری.

                                                                                      کانت

وبلاگ cafecomesh آمادگی کامل برای درج نقدها و نظرات و مطالب شما دارد.

نقدها و مقالات خود را می توانيد به e-mile زير بفرستيد.

mohammad_sh_bikhof@yahoo.com

بی تابانه در انتظار شما هستيم.


پيام هاي ديگران



 


دوشنبه، 17 فروردین، 1383

شعرها:

شعر از امين معروفی:

تيره ماه لبی را كه ز هر در سخنی می گويد

زير اين چنبره آبی ناساز كمان شكل

ديريست آزرده است

زير اين قوس قزح،زير اين جنبره آبی ناساز كمان شكل

زير اين گنبد مينوی زبانزد

زير اين ابر سپيد از سياهی بدتر

همه كس

داد لبی را كه ز هر در سخنی می گويد

ـآنكه آزرده خاطر شده از تيره ماه

زير اين چنبره آبی ناساز كمان شكل ـ

می برند از ياد، می برند از ياد

نه ياد او خاطره جاودان همه است

ياد او زنده جاويدان است

ليك ترس همه اين است

كه اين داد

اين فرياد

بنوازد طبل اين تيره ماه

بزند پنبه آبی ناساز كمان شكل

بكند ويران

بشكند ديوار سكوت

اين كه همه كس

داد لبی را كه ز هر در سخنی می گويد

زير اين چنبره آبی ناساز كمان شكل

می برنداز ياد،می برند از ياد.

شعر از علی خوش آهنگ:

هجمه باد در ميان ستونهای دژی سست آلود

و كبودی دژخيمانه چشمها را آشكار می كند

در پس خندهای چرك آلود

لبخندی تلخ بر گونه اى استخوانی

و اينك قهرمان تو را فرياد ميكند

برخيز،برخيز،برخيز

گقتيم: ماييم ،ماييم ،ماييم

ايستا در مكان

گفتيم تويی،تويی،تويی

خروشان در رود جاری زمان

كه اينك ما را نه يارای رفتن است و نه باز ماندن

ما اعدام شده گانيم در ساعت سكوت.


پيام هاي ديگران



 


جمعه، 14 فروردین، 1383

 

 

دبيرستان خوب دبيرستانی است كه به فرزندان خود درس پدركشی دهد.

                                                                                              شعار يک دانش آموز فرانسوی در می ۱۹۶۸ 

  • درشاهراههای روشنفكری هر مرز و بوم گه گاه روشنفكرانی ظهور مي كنند كه انديشه های آ‎نها برای سالها ماندگار می شود و فراسوی زمان و مرزهای كشورشان انديشه می كنند.

  • صادق هدايت بی گمان چنين روشنفكری بود . وی در حالی از ايدئولوژی و دوستان كمونيسم خود پرهيز ميكند كه روزگار اوج ماركسيسم است و روشنفكری و چپ گرايی قرابتی خاص دارند.

  • هدايت به قول پوپر به جاي مهندسی كلی گرای اجتماعی ،مهندسی خرده گرايی اجتماعی را بر می گزيند و به نقد سنتها و خرافه پرستيها و لايه هاي پنهان زندگي اجتماعي ملت می پردازد و آنان را برای ورود به مدرنيسم آماده ميگرداند.

  • هدايت با بينش و نگاهی متفاوت نسبت به مدرنيته ،خواستار مدرنيته اى كه فروغی،ملكم خان و تقی زاده كه نگارنده آن را مدرنيسم مقلد گرا مينامد،نبود.

  • وی به واسطه آشنايی با جهان غرب و ادبيات اروپا و زندگی در پاريس و بلژيك گره هاي كور مدرنيته را شناخته و ديدگاهي انتقادي نسبت به آن پيدا كرد. به بيان ديگر مدرنيته صادق مدرنيسم انتقادي يا مدرنيسم شكاک بود.

  • بر خلاف ديگر روشنفكران از قبيل فروغی و ملكم خان كه خواستار غرب گرايی بي چون و چرا  بودند و به جاي نقد سنتها و آمادگی لازم براي پذيرش مدرنيته،سنت را در زير آوار غرب مدفون ساخته و يا به تعبير ديگر آن را به آتشفشانی خاموش مبدل ساختند كه اندكی بعد با جرقه های آل احمد و شريعتی اين هيولای خفته بيدار شده و خود را در مركزساختار حكومت و گفتمان عمومی جامعه قرار داد،صادق هدايت به نقد سنتها می پردازد.

  • هدايت نه خواستار فروپاشی ساختار همچون چپگراها يا پذيرش بي چون مدرنيسم و غرب گرايي و ليبراليسم مقلدوار فروغی و تقی زاده و ملكم خان بلكه وي معتقد بود سنتها آنچنان بايد مورد نقد و چالش قرار گيرند كه ديگر ياراي برخاستن و بازگشتن نداشته باشند و در اين هنگام ساختار بهترين آلترناتيو را انتخاب مي كند.

  • صادق نويسنده اى بود كه گامهايی فراتر از ايران و زمانه خويش برداشته بود و به جهت نيز چهره اى غريب و مهجور در ميان روشنفكران زمان خود دا شت و در انزوای زيست و به تبعيد خودخواسته رفت و غريبانه در انزوا خود كشی كرد.

  • امروز نيز روشنفكران بايد به جاي پاك كردن صورت مسئله و فروپاشي ساختار به نقد سنتها كه جامعه ايران را در منجلاب خود گرفتار است بپردازند و اصول اوليه دموكراسي و اخلاق مدني را نهادينه كنند.

  •   

 


پيام هاي ديگران



 


جمعه، 14 فروردین، 1383

مرا چه سود اه و ناله كنم                                            

                             فكر مملكت چهار هزار ساله كنم

وطن پرستي مقبول نيست درايران                                

                            قلم بيار تا من اين ملك را حواله كنم

                                                                                                          صادق هدايت

(( زندگي به معناي واقعي كلمه اكنون ديگر غير ممكن شده است. منزلگاههاي ديرينه اى كه در آنها بزرگ شده و پرورش يافته ايم اكنون ديگر تحمل ناپذير شده اند . تاوان هر ارامشي را كه در آنها داشته ايم از رهگذر خيانتي كه دانايي به ما كرده است پرداخته ايم))

آدورنو اين جملات را در پاييز برگ ريز فاشيسم آلمان در وصف نوستالژيا روشنفكران بيان كرد و به تبعيد رفت تا بار ديگر تراژدي تاريخ روشنفكري تكرار شود.

غربت و تبعيد و حاشيه نشيني بازتاب ناقوسهاي سنت و هنجارهاي ست كه به احترام روشنفكران به صدا در مي اورند و در اين سرزمين ناقوسهايي كه براي هدايت ها و شاملوها گلشيري ها نواختند هنوز در گوشمان زنگ مي زند.

روشنفكر هميشه در حال نقد كردن است و در اين راه نه تنها سياست و ساختار حكومت و روابط قدرت را به نقد مي كشد بلكه گاه در برابر ملت ايستاده و سنتها و خرافه پرستيهاها و لايه هاي پنهان زندگي اجتماعي ايشان را به تصوير در مي آورد و گاه تاوانهاي بسيار سنگيني نيز پرداخته اند و از سوي عوام طرد و تكفير شده اند و گوشه عزلت و انزوا را بر سكوت ترجيح دادند.

سارتر مي گويد روشنفكر هرگز نمي تواند روشنفكرتر از زماني باشد كه جامعه او را محاصره و ريشخند ومحدود و تهديد ميكند تا آنطوركه مي خو.هداو را از كار دراورد.

پس در اين ظلمت و غربت روشنفكري سعي كردم در وبلاگ cafecomesh  اندكي از غم غربت بكاهم و خود را تسكين دهم و آرزوي روشنفكري آدورنو را جامه عمل بپوشانم.

((آرزوي روشنفكر اين نيست كه در آينده تاثيري بر روند كلي جهان بگذارد ،بلكه تنها اين است كه كسي روزي در جايي نوشته هايش را عينا همانطور كه او نوشته است بخواند.))                                                                                                      آدورنو

 

                                                                                                                                                                

 

 


پيام هاي ديگران



 


جمعه، 14 فروردین، 1383

تراژدی

آرمين : خداحافظ پارلمان

محسن آرمين رفت.

او به ياد مي آورد لحظاتي كه دستانش را براي اداي سوگند نمايندگي بالا برده بود اما او اينك دستانش را براي خداحافظي وبه احترام ملت ايران بالا مي برد.

13 ابان 1358 محسن آرمين و ذيگر همرزمانش سفارت آمريكا را تسخير كردندواعضاي ان را به گروگان گرفتند مي گويند تاريخ در  هر دوره 2 بار تكرار مي شود يكبار بصورت تراژيك و بار ديگر بصورت كميك.

 تراژدی تسخير سفارت آمريكا در 13 ابان 1358 .اما تنها 23 سال زمان كافي بود تا تاريخ بصورت كميك تكرار شود و حيثيت وسوگند نمايندگي محسن آرمين و ديگر همرزمانش را براي رهايي اصلاح طلبي و پارلمان به گروگان گيرند.

انقلاب فرزندان خود را ميبلعد.

                                                                                                                                             

 

                                                     

                                                                                                                              محمد


پيام هاي ديگران



 


 

  RSS 2.0